جلسه 5 : احکام فطرت ۱


بسم الله الرحمن الرحیم

احکامِ فطرت، زیربنایِ معصومِ کلِّ احکامِ عقلی، بر مبنای تدبّر و تفکّر است، و بلکه زیربنایِ کلِّ ادراکاتِ درونی و برونی است. چنانکه در آیه‌ی اعراف، کانونِ فطرت، زیربنا و اصلِ بنیادِ ارواحِ انسان هاست. زیرا روح دارای چند جنبه می‌باشد و جنبه‌ی اصلی و بنیادیش همان فطرت است.

در آیه‌ی فطرت نیز «فِطرَةَ الله الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیهَا»(روم، ۳۰) «الناس» را طبعاً در بُعد روحی روبَنا، و فطرت را زیربنا نهاده است. که سنگِ زیرینِ آفرینشِ روح، همان فطرت است. و در آیه‌ی ۱۷۲ اعراف همین فطرت به عنوان «ذُرِیَّتَهُم» یاد شده که: «و إذ أخَذَ ربُّکَ مِن بنی آدَمَ مِن ظُهورِ هِم ذُرّیَّتَهُم» که بنی آدم را در مثلثی معرفی کرده است که ضلع وسیع و شامِلش، « بنی آدم»، ضلع کوتاه‌ترش «ظُهورِهم» و ضلع اصلی و اجمالی و زیربنائی‌اش «ذریتهم» است. که هر سه ضلع، بر مبنای روح است. و این روح دارای سه جهت است: روحِ کلِّ انسانی، روحِ عقلی که «ظهورهم» است و در آخر فطرت که زیر بنای عقل می‌باشد.

بر این اساس درباره‌ی فطرت گرچه در سراسر قرآن دو آیه وجود دارد ـ آیه‌ی روم و آیه‌ی اعراف ـ و آیاتی هم در حاشیه‌ی این دو بیانگر فطرت است، ولی بر مبنای همین دو آیه، شایسته است بحثی عمیق و رَسا داشته باشیم و اکنون احکام فطرت:

از احکامِ اصلیِ فطرت، حبِّ کمالِ مطلق است و نه مطلقِ کمال. کمالِ مطلق، کمالی است نامحدود و حبِّ این کمال، حبّی است ذاتی و خلل ناپذیر، و چنانچه کمالِ مطلقی؛ هرگز در جهان هستی وجود نداشته باشد؛ چه در درون آفریدگان و چه در برونشان؛ باقی ماندنِ این حُبّ، با این بینش دوگانه محال است.

و اصولاً اگر وجودِ مطلوبی را ناممکن بدانیم؛ این مطلوب هرگز مورد علاقه و کوشش و کاوش نخواهد بود. حتی در بینشِ منحرفِ دیوانگان هم چنان حُبّی هرگز باقی نیست، تا چه رسد به عُقلای جهان هستی که همگان بر این رأی متفق القول هستند، بدین معنی که نسبت به کمالِ مطلق، علاقه‌ی ذاتی دارند.

درست است که بسیاری از مردم که منکر خدا هستند، این کمالِ مطلق را در کمالاتی درونی و یا برونیِ غیرِ خدائی می‌پندارند، مثلاً کسی که صاحب قدرتی علمی یا سیاسی یا مالی و یا قدرت‌های دیگر است، هر چه بیشتر در این قدرت‌ها پیش می‌رود، باز هم مقام بالاتری را جستجو می‌کند، بنابرین برای این کاوش و کوشش نهایتی هم نیست، که مثلاً بر فرض محال اگر سیطره‌ی بر کل جهانِ خلقت هم داشته باشد، باز می‌خواهد گامهایی فراتر نهد!

این طبیعتِ همگانی، خود دلیلی است قاطع و خلل ناپذیر، که انسان کلاً طالب کمالِ مطلق است. و چون آن را هیچ انسانی در درونِ خود نمی‌یابد، و می‌داند که تحقّق این کمالِ مطلق، در خودش محال است؛ لذا آن را در برون از خود می‌جوید. و در این گامِ دوم، که جستجوی کمالِ مطلق از خودش است، هر چه کاوش و کوشش می‌کند، این برون چه کامل‌تر از او، و چه برابر با او، و یا حتی پست‌تر از او باشد، باز محدود می‌باشد یعنی فریاد فقر و نداری از همگان بلند است.

پس اکنون که این کمالِ مطلقِ مطلوب، نه در خودِ انسان امکان پذیر است، و نه در همگِنانِ او، یعنی در کلِّ جهانِ آفرینش، و در طولِ تاریخِ انسانیت، چنین کمالِ مطلقی هرگز وجود نداشته و ندارد، و بلکه ناممکن است، ولی هنوز هم مطلوبِ همگان است، این دلیل است بر واقعیتِ سومین گام، در یافتنِ کمالِ مطلق که این به عبارتی دیگر یافتنِ خداست.

که اگر خدا وجود نداشته باشد، هرگز کمالِ مطلقی هم وجود ندارد و روی این اصل یا همگان همیشه در اشتباه هستند و از دیوانگان هم دیوانه‌ترند، و یا اگر به عقل بیایند «ففرّوا الی الله» هم تحقق می‌یابد، که به معنی فرار از این جهان به سوی آفریننده جهان است.

این نخستین حُکم از احکامِ اصلیِ فطرت است، که نخستین گام از بپا داشتنِ چهره‌ی فطرت است به سوی حقیقتِ مطلقه، که همان دینِ حنیف می‌باشد. دینِ حنیف دارای دو جنبه است: جنبه‌ی اثبات و جنبه نفی. اثباتش که دین و طاعتِ حق است، و نفی‌اش «حنیف» است که روی گرداندن از هرگونه باطلی است، که اینجا « لا اله الا الله» در اولین گام در سطر اولِ کتاب فطرت نقش می‌بندد.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته