انسان خلیفةالله، جانشین خدا نیست

تفسیر موضوعی قرآن | ۱۳۹۳/۳/۲۳ ۱۶:۳۰:۰۰ |

خلیفة اللّه بودن انسان به معنای جانشینی خدا نیست . اصولاً باید دید این «ة» خلیفة چه «ة» تایی است؟ تای تأنیث نیست. زیرا انسان که مؤنث نیست. بلکه این «ة»،تای مبالغه است مثل « بَلِ الانسان علی نفسه بصیره » (قیامه،75 /14) این « بصیرة » ‌حامل ضمیر انسان است یا حامل ضمیر نفس؟ قطعاً حامل ضمیر انسان است. پس این «ة» تای مبالغه است. یعنی انسان بر خودش بسیار بینا و آگاه است. البته ابصر از انسان، خداست « وعلموا أنَّ اللّه یحول بین المرء وقلبه » ( انفال،8/ 24)، « و نحن أقرب الیه من حبل الورید » (ق،50/ 16)

یـار نزدیک تر از من بـه من است                وین عجب تر که من از وی دورم

در این مثلث، اقرب به انسان، علماً و قدرةً و حکمةً ، اللّه است و بعد خود انسان است؛ اگر به درستی درون و برونش را بنگرد. و در مرحلۀ بعد آگاهان دیگر به او نزدیکند. این خلیفه‌اللّه، تایش برای مبالغه است یعنی بسیار بسیار، به گونه ای متزاید و مبالغه ، که این خود، جانشین مهم انسان های قبلی است.

حالا آیا اصولاً خدا جانشین دارد؟ خدا که ذاتش و صفاتش و افعالش با کل موجودات مباینت کلّیِ واقعیِ وجودی دارد. آن چه خدا هست ما نیستیم و آن چه خدا نیست ما هستیم. چه در ذات، چه در صفات و افعال؛ اگر چه مشابهت لفظی در ذات و صفات و افعال موجودات با خدا هست یعنی آنچه در لفظ بین ما و خدا مشابه است در واقعیت با هم تباین صد درصد دارد نه تناقض بین وجود و وجود، بلکه تباین موجود و موجود، هم وجودش غیر موجودات دیگر است، هم صفاتش غیر صفات موجودات است و هم افعالش.

آیا امکان دارد خدا «خلیف» داشته باشد؟ تا چه رسد به خلیفه. خلیف جانشین عادی است. خلیفه جانشین واقعیِ حتمیِ خیلی والا است. در بُعد اول می گوییم: عقلاً ، نقلاً ، کتاباً ، علماً و معرفتاً در هیچ بُعدی از ابعاد ، هیچ موجودی ـ چه انسان ، چه غیر انسان و یا جنّ ، ملائکه ، انبیاء و غیر این ها ـ خلیف اللّه نیستند تا چه رسد به این که خلیفة‌الله باشند . آری؛ خلیفةاللّه به معنای: آن کسی که خدا او را جانشین دیگری قرار داده، این صحیح است. هر نبی را خدا جانشین نبی دیگر قرار داده نه جانشین خودش مثلاً: « یا داود إنّا جعلناک خلیفة فی الارض » (ص،38/26) داود خلیفةاللّه نیست، برای این که این جعل خلافت نبوت داود، به وسیله اللّه است. اللّه جاعل خلافت است پس داود خلیفه اللّه نیست بلکه خلیفه پیامبران است. یا امیر المؤمنین علیه السلام ،که خلیفه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است. بدین معنی خلیفه اللّه است،که اللّه او را خلیفه رسول قرار داده نه خلیفه خودش. آری اگر هم فرضاً آیه این طور بود که اذ قال ربّک للملائکهة انّی جاعل فی الارض خلیفتی باز هم معنایش جانشینی آدم از خدا، در ذات و صفات و افعال نبود تا چه رسد به این که در آیه کلمه « خلیفه »‌ نازل شده است.

آیا اصولاً از نظر عقلی و معرفتی، اللّه در کل جهات ربوبیّت کافی است یا نه؟ آیا وجودش جانشین می خواهد که معدوم یا ضعیف شود؟ یا صفاتش جانشین می خواهد، که در صفاتش ضعیف شود یا خواب رود یا از بین برود؟ یا در افعالش ضعیف شود؟ و آیا در ربوبیّت و الوهیّت کلّی اش، نسبت به تمام جهان آفرینش در مثلث قبل از خلقت و بعد از آن و در قیامت؛ ضعفی، قصوری، تقصیری، نَومی بر خدا حاصل می‌شود تا خلیفه قرار دهد. بنابراین اولاً: ذات وصفات و افعال اللّه که همیشه مطلق و کامل است چرا جانشین بگیرد. و ثانیاً: امکان جانشین گرفتن در صورت سنخیّت است. مثلاً آیا امکان دارد مورچه، جانشین فیل بشود؟ آیا می شود یک ذّره بسیار ریز از حیوانات که به چشم نمی آید، جانشین انسان شود؟ با این که سنخیّت مادی دارند. اما سنخیّت کیفی و وضع حالی و وضع عملی ندارند. در حالی که هیچ موجودی در عالم، در هیچ بعدی از ابعاد ، نه ذاتاً ، نه صفاتاً ، نه افعالاً ، با خدا سنخیّتی ندارد.

بنابراین امکان خلافت اللّه برای هیچ مخلوقی و لو اشرف مخلوقات که خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم باشد وجود ندارد. زیرا ذات خدا، خداست و مخلوط از خدا و غیر خدا نیست. ذاتِ ممکنات، ممکنات است و از ممکن و واجب مخلوط نیست. نه خدا مخلوط از ممکن و واجب است که در بُعد ممکن خلیفه بگیرد. نه ممکنات مخلوط از ممکن و واجب اند که در بُعد وجوبشان خلیفه خدا باشند.

ثالثاً: ما از منطوق آیه شریفه استفاده می کنیم: « واذ قال ربّک للملائکة انّی جاعل فی الارض خلیفة » (بقره،2/‌30) آیا ملائکه که مخاطب این آیه بودند فهمیدند خدا چه فرمود یا نفهمیدند. اگر نفهمند و نتوانند بفهمند؛ خود این خطابِ نامفهومی است. اگر خدا خطاب می کند به یک موجودی، چه خطاب تکوینی که تکوین می کند، چه خطاب تشریعی که تشریع می کند، چه خطاب فعلی که تفهیم می کند، در هر خطابی از خطابات ربّانی، ربانیّت خطاب به طور مطلق در تفهیم و تکلیف موجود است، بنابراین ملائکه از خلیفه چه می فهمیدند؟ یا فهمیدند خلیفه خود اللّه است، یا این که خلیفة الجنّ یا خلیفة الملائکه یا خلیفة انسان هایی هستند که پیش از او بوده اند و منقرض شده اند. ما با سَبر و تقسیم دِلالی ، عقلی ، علمی و منطقی فقط مرحله اخیر را می پذیریم . زیرا اگر ملائکه از خلیفه، خلیفةاللّه می فهمیدند. این چه قدر نادانی و نافهمی و فسق و حتّی کفر است که خدا به کسی بگوید ـ بر فرض محال ـ من می خواهم برای خودم جانشین قرار دهم و آنها بگویند: « اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء » (بقره،2/ 30) مگر خدا مفسد است، مگر سافک دماء است.

« اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدّماء و نحن نسّبح بحمدک و نقدّس لک »، ما هستیم که تسبیحت می کنیم، و تو اشتباه کردی ، (العیاذ باللّه) ظلم کردی، که کسی را که « سفک دماء » می کند جانشین خودت قرار می دهی. پس این مرحله اوّل غلط است. مرحله دوم: اولاً: خلیفه غیر خدا مثل خلیفة الجن هم در صورتی درست است که جن منقرض شود و انسان به جایش بیاید. ثانیاً: بین جن و انس از نظر وجودی سنخیّت نیست تا این که انس، خلیفه جن شود. ثالثاً: « والجانّ خلقناه من قبل من نار السّموم » (حجر،15/ 27) این جا قبلّیت وجودی جن را می رساند و در بعضی موارد مثل سوره الرحمن و نور، به جن و انس خطاب می کند.

یا خلیفة الملائکه؟ در حالی که خود ملائکه قبلاً‌ موجود بودند، بعداً موجودند، مستمراً موجودند، علاوه بر این آیا انسان کار ملائکه را انجام می دهد؟ آیا پرواز می کند در آسمان‌ها؟ وحی می گیرد؟ آنها کارگزاران رب‌ّالعالمین هستند. بنابراین انسان خلیفه ملائکه هم نیست. بنابراین چهار نکته، « جاعلُ …»، جانشین قرار دادن انسان است به دنبال انسان‌های گذشته، که چون افساد و خونریزی آنان زیاد بوده طبعاً این سؤال مطرح می‌شده، که آیا مفسدان و خون ریزان دیگری را جانشین پیشینیان قرار می دهی، که خدای متعال در پاسخ فرموده است: « إنی اعلم ما لاتعلمون »(بقره،2/30) اگر چه اینان در ظاهر همانند آنانند، ولی بهتر و والاتر از آنها هستند و در روایت از امام سجاد علیه السلام نقل شده است که می فرماید: « لقد خلق اللّه ألف الف عالم و الف الف آدم و انت و اللّه فی آخر تلک العوالم » خدا یک میلیون جهان و یک میلیون آدم آفریده و تو در آخر آنها هستی. چنان که علم زمین شناسی و باستان شناسی هم این مطلب را ثابت می کند که میلیون ها بلکه میلیاردها سال است که این کره زمین از نظر نباتی و حیوانی و انسانی مکان زندگی است. جسدهایی پیدا می شود که مربوط به چندین میلیون سال است، در حالی که آدم علیه السلام فوقش ده هزار سال پیش آفریده شده است. از خود قرآن می‌فهمیم که این انسان را که خدا از خاک خلق کرد، این انسان و نسل خودش، جانشین انسان های قبل هستند، منتها ملائکه دیده بودند، انسان های قبلی که منقرض شدند افساد و سفک دماء کرده اند. زیاد بوده که خدا منقرضشان کرد کما اینکه خدا نسبت به انسان های موجود هم این تهدید را می‌کند ولی این تهدید صرفاً تهدید است نه اینکه واقعاً این ها را منقرض کند « إن یشأ َ یُذهبکم ایّها النّاس ویأت بآخرین » (نساء،4/133) اگر ـ خدا ـ بخواهد شما را ای مردمان می برد و دیگران را ـ به جای شما ـ می‌آورد. ولی این مشیّت، ثابت، چرا؟ برای آن که آیات قیامت و آیات مشابه دلالت دارد براین که قیامت با همین انسان و نسل آخرین انسان برپا خواهد شد و نسل های قبلی انسان هم که در روایات به نام نسناس آمده اند در شکل و قیافه، همانند انسان فعلی بوده اند ولکن در روح و فکر،انسان های خیلی ضعیفی بوده‌اند که افساد و سفک دما می‌کردند. با دیدن آنان فرشتگان گفتند: اگر می خواهی جانشینی از انسان قرار دهی ما را قرار ده، ما جانشین در بُعد بدنی نیستیم، ولی در بعد روحی هستیم.

البته جانشین سه گونه است: یا فراتر است یا فروتر، و یا برابر. و دو موجود اگر صد‌درصد یا در صدی از یک سنخنند، می توانند جانشین یکدیگر باشند، نه این که جانشین خدا باشند. بدین جهت خدا انسان موجود را جانشین انسان های پیشین از نظر جُثه و چهره قرار داد ولی از نظر روحی اینان برتر از گذشتگان هستند. مثلاً پیامبر بزرگوار، خلیفه انبیای قبل است که از تمامی آنان برتر است. داود که از انبیای غیر اولی العزم است، خلیفه است نسبت به حضرت موسی علیه السلام ولی پایین تر است. ملائکه گفتند: نحن نسبّح بحمدک و نقدّس لک، حال که ما تسبیح به حمد تو می کنیم و برای تو تقدیس می کنیم ما در بُعد تقدیس، برتر و بهتریم از انسانی که می خواهی خلق کنی؛ خداوند فرمود: « إنّی أعلم مالا تعلمون ». با این تفاصیل می فهمیم که این انسان آخرین، افضل و اشرف کلّ موجودات هستی است. در مثلث زمان « لقد خلقنا الانسان فی أحسن تقویم .ثمّ رددناه أسفل سافلین » (تین،95/4ـ5) این انسان دارای مراحلی است، یا در درجه احسن تقویم قرار‌دارد یا در درکات اسفل سافلین است ویا میانگین است. خداوند آفرینش انسان را در بُعد بُنیه جسمانی و روحی در احسن تقویم قرار داده است منتها اگر این احسن تقویم را به فعلیّت برساند و تکامل بدهد، احسنیّت فعلی فوق احسنیّت شأنی پیدا می کند، و اگر این احسنیّت شأنی را برخلاف فعلیّت کمالیِ خود سوق دهد، اسفل سافلین می شود. اگر میانگین باشد، میانگین می شود. بنابراین اصلِ‌ خلقت انسان در احسن تقویم است: قال إنّی أعلم مالا تعلمون ، بعد و علّم آدم الأسماء‌ کلّها (بقره،2/31)، که این آیه تفصیل زیادی دارد. خداوند برای تثبیت این مطلب که این آدم از شما فرشتگان برتر است آیاتی نازل فرموده و در آن آیات تبیین می فرماید که انسان در بُعد اصل انسانیت از کل فرشتگان ـ چه رسد به جنیان و غیر آنان ـ برتر است.

وعلّم آدم الاسماء کلها ‌آیا این اسماء لفظی است؟ نخیر. لفظ را خیلی ها می دانند. شیطان الفاظ علوم را از اکثر آدم ها بیشتر می داند. پس نکته عمده، مُسمّای الفاظ و اسماء است. مسمّای معرفتی، مسمّای عقیدتی، مسمّای علمی، مسمّاهای درونی و برونی اسماء ، اسماء اللّه هستند . حالا این اسماء ، به چند دلیل اسماء عینی است و اسماء ‌لفظی نیست. برای این که می فرماید: ثم عَرضَهم « هُم » به اسماء ، که ذوی القعول هستند برمی گردد. اسماء لفظی که عقل ندارند: ثم عرضهم علی الملائکه فقال أنبئونی بأسماء هؤلاء(بقره،2/31).

ما در اینجا سه اسم داریم: یک اسم لفظی است، یک اسم عینی و یک اسم شبحی. بنابراین چون اسم، علامت معنا است، که یا صد در صد دلالت عینی بر معنا دارد یعنی معرفت آیات عینی ربّانی، که تا حد امکان انسان را به معرفةاللّه می رساند یا لفظ است، که لفظ دورترین وسایل معرفتی است ، یا شبح است که بین اینها است؛ کما این که در کتاب ادریس در عهد عتیق داریم: آدم وقتی خلق شد، پنج شبح در عرش دید: محمّد ، علی ، فاطمه ، حسن و حسین علیهم السلام ، که این اسماء ، وجود حقیقی آنان نبود و تنها اسماء لفظی شان هم نبود، بلکه الفاظی بود که دلالت بر اشباح آ ن ذوات مقدسه می نمود. یعنی یک واقیعت هایی را که نمایانگر حقیقت این ها است، و مراتبی دارد. در مرتبه ای أعلی از مراتب ملائکه، سیمای آن ذوات مقدسۀ با عظمت برایش نمایان شد که از نظر بُعد کمالی و بُعد مقامی، شبیه آن بزرگواران بود؛ منتها این اسماء ، شبحی مادون برای ملائکه شد ولیکن دیدار مرتبه شبحیِ بالاتر برای آدم بوده است. فلذا نفرمود: أنبئونی بهؤلاء !؟ بلکه فرمود أنبئونی بأسماء هؤلاء.‌ یعنی شبح الشبح را که دور نمایی است دورتر از آن چه حضرت آدم دید، آنها نیز با تعلیم آدم دیدند. خلاصه این که ما قطع داریم در بُعد عقلی و علمی و معرفة اللّه و معرفة الخلق و در بعد دلالی آیه و در بعد دلالی روایات که خلیفةاللّه بودنِ انسان به معنای جانشین بودن او از ذات خدا نیست؛ بلکه کسی است که خدا او را جانشین پیشینیان قرار داده از نظر سنخیّتی که با ظاهر و باطن آنها دارد.

هر لفظی معنای خاص خودش را دارد. خلیفه، خلیفه است. مظهر، مظهر است. اسم، اسم است. مِثل، مِثل است، مَثل، مَثل است. « لَیسَ کمثله شیء »(شوری، 42/11) در سه بُعد است. خدا نه در ذات نه در افعال و نه در صفات هیچ مُماثلی ندارد و لو یک در بی نهایت. و چنان که انسان خلیفه خدا نیست، مظهر و نمایشگاه او هم نیست. پس مظهر چیست؟ مظهر یا مِثل است یا مَثل است. « عبدی اَطعنی حتّی اَجعَلک مَثَلی »(جواهر السیّنه/ 361) مِثلی غلط است. آقایان می گویند مِثلی و مَثَلی به یک معنا است. در حالی که مِثلی بر خلاف قرآن است زیرا « لیس کمثله شیء »‌ مَثَل نماینده و مِثل نمونه است. خلیفه نمونه است نه نماینده. نماینده او، آیات اوست نه مظهر است و نه خلیفه. خصوصاً با تای مبالغه ، یعنی جانشین عادی او نیست تا چه رسد که جانشین بلیغ و رسای او باشد. مَثل، هم نماینده است « و فی کل شیء له آیه »‌ در هر چیزی برای او نشانه و مَثَل یعنی نماینده ای است.

تمام عالم مَثَل اوست « وللّه المثل الاعلی »(نحل،/16 60)، عالم خلقت مِثل او نیستند، مَثَلند؛ یعنی نماینده وجود الله اند، که اگر انسان ها در آنها نظری دقیق کنند می فهمند خدایی هست. یعنی آنها هیچ چیز خدایی ندارند نه ذاتاً، نه صفاتاً، نه افعالاً حتی یک در بی نهایت بلکه فقط نماینده‌اند و نشان دهنده اند.

مِثل؛ خلیفه مِثل است منتها یا مِثل یک در صد یا مِثل صد در صد و لیکن آیه لیس کمثله شی ، عقلاً ، کتاباً و سنتاً مُماثلثِ کلِ امکانیات را از خدا سلب کرده است. در روایتی از امام صادق علیه السلام سؤال کردند که شما خدا را معرفی کنید. فرمود: مختصر یا مفصّل؟ گفتند: مختصر، فرمود: « آن چه خدا هست دیگران نیستند و آن چه دیگرانند خدا نیست » . تباین کلّی است و این تباین بین وجود و عدم نیست، بلکه تباین بین موجود و موجود است، فلان شخص فقیر است فلان شخص غنی است، کلاً هر دو صفت، وجودی است یکی وجودش صفر و آن یکی وجودش میلیاردهاست. حالا خدا موجود است. خلق هم موجود است ولی آیا حقیقت وجود غیر خدا یک در بی نهایت هم مثل خدا هست؟ نخیر.

آری غیر خدا کلاً در وجودشان و صفاتشان، مَثَل و معرّف خدایند ولی هرگز معّرِف با معَّرف سنخیّت ذاتی و صفاتی و افعالی ندارد.

 

والسلام علی عباد الله الصالحین

بخشی از آثار صوتی و تفسیر ترجمان فرقان

خادم القرآن آیت الله العظمی دکتر محمد صادقی تهرانی


طهارت مطهّرون

تفسیر موضوعی قرآن | ۱۳۹۳/۳/۲۳ ۱۶:۳۰:۰۰ |

هیچ‌کس نمی‌تواند خودش را بطور استقلالی تطهیر کند. مگر این‌که در آن درجه‌ای که خویشتنِ خویش را تطهیر می‌کند خدا هم به او استقامت بدهد، کمک کند و او را تطهیر کند، بنابراین مطهرّون هر دو بُعد را شامل است. یعنی خدا کسی را بدون مقدمه تطهیر نمی‌کند حتی معصومین را هم بدون مقدمه تطهیر نمی‌کند. پس مقدمه‌ی طهارت، خودی است و موخّره‌ی طهارت، ربّانی است

ادامه مطلب »


معراج از دیدگاه قرآن

تفسیر موضوعی قرآن | ۱۳۹۳/۳/۲۳ ۱۶:۳۰:۰۰ |

اين همان رؤيت ربانى محمدى(ص) است كه مورد مطالبه موسى بود، و در پاسخش موسى دچار بيهوشى فراتر از مرگ گرديد، كه تا موسى موسى است چنان رؤيتى برايش محال است، مگر آنكه بيهوش شود كه در بيهوشى هم هيچگونه ديدى ندارد، چنان كه كوه طور هم در عين مكانت وحى توراتيش تحمل قدرت و فشارى فوق قدرتش نداشت، و همچون جبل موسوى واژگون گرديد.

ادامه مطلب »


خلود جهنمیان

تفسیر موضوعی قرآن | ۱۳۹۳/۳/۲۳ ۱۶:۳۰:۰۰ |

خلود ابدى به معناى بى‏نهايت بودن - بر خلاف آنچه گمان مى‏شود - با موازين قرآن و عقل و با عدل الهى كلًا منافات دارد، زيرا برابرى جزا با گناه مقتضاى عدالت است و در آياتى مانند « انما تجزون ماكنتم تعلمون » انما حصر است؛ (تنها نسبت به آنچه انجام داده‏ايد جز داده مى‏شويد). حتى بر حسب آياتى عذاب گناه‏كاران به طور كلى كمتر از استحقاق آنان مى‏باشد (7: 156)

ادامه مطلب »


تناسل آدمیان و برتری نژادی

تفسیر موضوعی قرآن | ۱۳۹۳/۳/۲۳ ۱۶:۳۰:۰۰ |

تمامى نسلهاى فعلى انسانى در عرض زمين و طول زمان، تنها منتهى به یک مرد و یک زن است و بس، و ديگر نفرى و يا نفرات ديگرى هرگز در كار نيستند، و چنانكه آيه (4: 1) هم اين حقيقت را ثابت مى‏كند، كه بر خلاف رواياتى چند در تناسل دوم، حوريّه و يا جنّيه‏اى در كار نيست

ادامه مطلب »


تحریف قرآن !؟

تفسیر موضوعی قرآن | ۱۳۹۳/۳/۲۳ ۱۶:۳۰:۰۰ |

تحریف از حرف است ، حرف جانب کلام است ؛ یعنی قرآن را به جانبی غیر از جانب قرآنی‌اش انداختن. و این دارای پنج مرحله است: یکی مرحلۀ تحریف معنوی ؛ که قرآن را برخلاف نص و یا ظاهرش معنا کردن و تحمیل بر قرآن نمودن ؛ که هم کفّار و هم مسلمان‌ها این گونه تحریف معنوی را نسبت به قرآن انجام می‌دهند.

ادامه مطلب »