ظاهر و باطن قرآن جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۳ ساعت ۱۶:۳۰

از امامنا المظلوم امیرالمومنین علیه السلام است که: « کتاب اللّه عزّوجلّ علی أربعة أشیاء: علی العبارة والاشارة واللطائف والحقائق. فالعبارةُ للعوام، الإشارة للخواصّ. واللطائف للأولیاء والحقائق للأنبیاء » خوب این چهار مرحله، مرحله‌ی اولش مربوط به کل عوام است که منطق قرآنی را بدانند و مرحله‌ی چهارم مخصوص است به صاحبان وحی که نه از جهت لفظی بلکه از نظر وحیانی، تأویل قرآن را می‌دانند و تأویل ـ بر خلاف آنچه گمان می‌کنند ـ تفسیر نیست.

قرآن دارای چند مرحله دلالی است:

1. دلالتی سطحی برای کل کسانی‌که لغت قرآن را می‌دانند و نه فقط با لغت عربی بلکه با لغت خاص قرآنی آشنا هستند،چون لغت عربی مراحلی دارد که قوی‌ترین، فصیح‌ترین، بلیغ‌ترین و ممتاز‌ترین لغت عربی، قرآن است و کسانی‌که با لغت قرآن آشنایی دارند می‌توانند از نصّ و ظاهر قرآن، بدون تحمیل، بدون فرضیه‌ها، بدون انتظارات، بدون پیش‌فرض‌ها به خوبی استفاده کنند و اگر به قرآن مستقیم نظر کنند مطالب جدیدی بدست می‌آید. حالا، این قرآن دارای مراحلی است. مرحله‌ی ظاهر،باطن، باطن باطن و همین طور ادامه دارد و هر مرحله از مراحل قبلی برای مرحله‌ی بعدی لفظ است یعنی یا لفظِ ملفوظ است یا لفظ معنا دار؛ اصولاً لفظ یعنی دالّ، که این‌هم یا دالّ لفظی است و یا دالّ معنوی.

مثلاً از جمله احادیثی که خیلی خوب مراحل قرآن را بیان کرده است. از امامنا المظلوم امیرالمومنین علیه السلام است که: « کتاب اللّه عزّوجلّ علی أربعة أشیاء: علی العبارة والاشارة واللطائف والحقائق. فالعبارةُ للعوام، الإشارة للخواصّ. واللطائف للأولیاء والحقائق للأنبیاء » خوب این چهار مرحله، مرحله‌ی اولش مربوط به کل عوام است که منطق قرآنی را بدانند و مرحله‌ی چهارم مخصوص است به صاحبان وحی که نه از جهت لفظی بلکه از نظر وحیانی، تأویل قرآن را می‌دانند و تأویل ـ بر خلاف آنچه گمان می‌کنند ـ تفسیر نیست. تأویل از ریشه‌ی «اَولْ» است به معنای بازگشت، یعنی برگشت دادن معنای لفظ یا غیر لفظ به حقیقت آغازین یا فعلی یا نهایی آنها که از مبدأ حکمت عالیه الهیّه صادر شده و هیچ گونه ارتباط دلالیِ وضعی با لفظ یا غیر لفظ ندارد پس تأویل تنها این حقیقت را بیان می‌کند که مرجع اصلی آیه‌ی مورد نظر در بُعد واقعیت، بدون دلالت ظاهری چیست؛در اینجا از باب مثال به آیه‌ی 37 سوره‌ی یوسف اشاره می‌کنیم که می‌فرماید: « قال لا یأتیکما طعام ترزقانه الاّ نبّأتکما بتأویله قبل أن یأتیکما ذلکما ممّا علّمنی ربّی » ملاحظه می‌کنیم که حضرت یوسف برای آگاهی زندانیان از مقام رسالتی خود می‌فرماید: « طعامی که روزی شماست برایتان نمی‌آید مگر آنکه پیش از آمدنش، شما دو نفر را به تأویل آن آگاه سازم که این از آن علومی است که پروردگارم به من آموخته است ». و کاملاً واضح است که طعام دلالتی ظاهری بر واقعیت آغازین یا فعلی و یا نهایی خود ندارد. طعام، طعام است و دیگر هیچ، ولیکن آن حضرت به این نکته اشاره فرمود، که تأویل علمی است ربّانی و من با عنایت خدای سبحان می‌توانم شما را حتی از حقیقت طعامتان نیز آگاه سازم که این طعام از کجا می‌آید و چگونه است و اثرش چیست، چنان‌که تأویل خواب راهم پیش از تحقّق نتیجه‌اش بیان فرمود، بنابراین روشن است که تأویل بر مبنای دلالت ظاهری الفاظ یا غیر الفاظ نیست.

این مرحله فقط وحیانی است. ولکن سه مرحله‌ی دیگر برای تدبّر کنندگان در قرآن، کاملاً قابل دستیابی است مرحله‌ی اُولی که مرحله‌یلفظی بود.مرحله‌ی دوّم اشارات و مرحله‌ی سوم، لطائف است و البته در « فالعبارة للعوام » عبارت، لفظ نیست بلکه به چند دلیل « مایُعَبِّر » است. اولاً به دلیل خود عبارت که عبارت با لفظ سروکار دارد ولی لفظ اعم از عبارت است و لفظ هم دو بخش است لفظ دالّ و لفظ غیر دالّ؛و لفظ دال، همان « عبارت » می‌باشد که یُعَبِّر المعنا است ولی لفظ غیر دال، « عبارت » نیست، صِرفِ لفظ است. پس رابطه‌ی منطقی بین عبارت و لفظ،عموم و خصوص مطلق است. ثانیاً: «والاشارة» آیا اشاره بعد از لفظ می‌آید یا بعد از معنا؟ اشاره معنای دوّم است و این دلیل است بر این که مراد از عبارت لفظ نص یا لفظ ظاهر مستقر نیست بلکه معنای نص و ظاهر مستقرّ مُراداست. « والاشارة للخواص » یعنی کسانی هستند که در قرآن، تدبّر، تفکّر وتعمّق می‌کنند ومطالب دیگری غیر از مطالب نصّ و ظاهر سطحی بدست می‌آورند. سپس« واللطائف للاولیاء » مثل مرحوم علامه‌ی طباطبایی رضوان‌اللّه تعالی علیه که معصوم نیستند ولی تالی تلو معصومند. مثلاً یکی از لطائف از باب نمونه در آیه‌ی « لایمسهُ الاّ الْمُطَهَّرونَ » (واقعه،56/‌79) این است که اگر‌چه ظاهر عبارت آیه درباره‌ی ماسّ جسمانی و ممسوس جسمانی است، چون بشر جسمانی است ولی نکات دیگری در بطن آیه وجود دارد که عرض خواهیم کرد؛ وهچنین در « ممّا رزقناهم ینفقون »(بقره،2/3) عوام مردم خیال می‌کنند که رزق فقط رزق جسمانی است. ولی امام باقر علیه السلام می‌فرمایند: « ممّا علّمنا هم یبثّون أو ینبّئون » که این باطن است و این اشاره است. حالا، در « لا یَمَسُّهُ » ماسّ، جسم انسان است؛ ممسوس جسم قرآن است. « الاّ الْمُطهَّروُنَ » در مرحله‌ی اول طهارت جسمانی واجب است و برای مسّ جسم قرآن باید از حدث خبث و از نجس دوری جُسته و خود را مطهّر کنیم. وامّا باطن آیه مسّ معنای قرآن را با ماسِّ عقل طاهر در بردارد که در فهم قرآن با کنار گذاشتن پیش‌فرض‌های غیر مطلق، طهارت عقلانی با مراتبش ایجاد می‌شود که منجر به فهم معنای قرآن کما انزل اللّه خواهد شد، البتّه « المطهّرون » درجاتی دارند و مسّ هم درجاتی دارد و مسِّ مطلق و صد‌‌در‌صد به کلّ معارف قرآن تنها با طهارت مطلق امکان دارد که این مربوط به مطهّرون در آیه‌ی تطهیر است: « إنّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل‌البیت و یطهّرکم تطهیرا » (احزاب،33/33) کسانی‌که در بُعد اعلای عصمت مطهّرند، کلّ معارف قرآن را در کل جهاتی که مراد حضرت حق سبحانه و تعالی است، مسّ نموده‌اند و به نصّ و ظاهر و اشاره و لطیفه وحقائق و بطون آیات، احاطة مطلق علمی دارند، ولی عوام مسلمان‌ها، مکلّفان مسلمان در بُعد عوام، در مرحله‌ی اول مأمورند به نصّ و ظاهر قرآن که همان عبارتِ آیات است و در مرحله‌ی بَعد کسانی که به نحو تخصّصی در آیات تدبر کرده‌اند به اشارات آیات راه دارند و سپس کسانی‌که تخصّصی عمیق تر دارند از لطائف بهره‌های وافر می‌برند. تا اینجا مربوط به کل مکلّفان است. وامّا « والحقائق للانبیاء » وحقایق آیات قرآن مخصوص انبی است که سر سلسله‌ی آنان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم می‌باشند و سپس عیسی و خضر که زنده‌اند. و اگر‌چه انبیا جمع است ولکن به دو نفر هم اطلاق می‌شود. کما اینکه « فقد صغت قلوبکما » (تحریم،66/4) قلوب جمع است ولی برای دو نفر هم بکار برده شده است و در این مرحله، تالی‌تلو مقام رسالت عظمی ائمه‌ی طاهرین هستند. بنابراین رسول اللّه‌ صلی الله علیه و آله و سلم در اصل و معصومان سیزده گانه در فرع به تأویلات حقایق قرآن آگاهی دارند. و چنان‌چه گفتیم‌حقایق اصلاً مربوط به لفظ نیست آنچه مربوط به لفظ است در بُعد اول عبارت است و در بُعد دوم اشاره است که معنای عبارت، لفظ است برای اشاره و معنای اشاره، لفظ است برای لطائف ولی در مرحله‌ی حقائق مثلاً فرض کنید که « الر » یعنی چه؟ آیا این عبارت دارد؟ نخیر، اشاره دارد؟ نخیر. لطیفه دارد؟ نخیر؛ دلالت دارد؟ نخیر، اصلاً دالّ نیست بلکه فقط رمزی است. مربوط به مقام نبوت و مقام عصمت که این رمزها را کلاً می‌دانند و اگر ندانند چرا خدا در قرآن آورده است؟ پس نتیجه می‌گیریم که آوردن حروف مقطعه در قرآن دلیل بر این است که کسی حقایق آنها را می‌داند و چون این رمز وحیانی است فقط معصوم علیه السلام احاطة علمی به آن دارد.

والسلام علی عبادالله الصالحین

برداشتی از آثار صوتی خادم القرآن و تفسیر ترجمان فرقان

خادم القرآن آیت الله العظمی دکتر محمّد صادقی تهرانی